هر روز
پیله می کند
تو
حد اقل !
پروانه شو . . ."
ف.ح
هر روز
پیله می کند
تو
حد اقل !
پروانه شو . . ."
ف.ح
خون
و
مرگ
و
عصیان
...
خشن ، محکم و بی وقفه
گاهی اوقات
خیلی بی دردم !
داغ ِ داغ ِ داغ
که سرما را می رانی از من
آتش و تپش و گرمی هواهایم
داغ ِ داغ ِ داغ
تویی !
همان هایی که یکباره
به آتش می کشد
خاکستر می کند
به گ . . . می دهد
نمی آیی ؟
سرد ِ سرد ِ سردند !
آنها هم فهمیده اند جای دست هایت خالیست
جیب ها هم شاید عاشق می شوند . . .
در آتش ِ لب هایت
نا مروت
لا اقل
لبی تر کن . . .
منم به نگاه های بی رحمانه ی تو به دکمه ها ;
این بی عرضه گی ام بود
که دکمه ها را بست و محجوب شد . . .
که پدران ِ ما
سی و اندی سال پیش
نواختند و اکنون
گوش هایشان را می گیرند !
...
وقتی
چشمانت
را به لبانم دوخته ای . . .
فقط کمی
هوایت را کرده ام !
مراسم بزرگ دف نوازی , توسط بزرگ ترین گروه دف نوازان ایران
به مناسبت ولادت حضرت علی ( ع)
+ کرمان - ماهان - آستانه ی مقدس حضرت شاه نعمت الله ولی
+ پنج شنبه , بیست و ششم ِ خرداد ماه ِ نود
ساعت 9 صبح




در دلت بود که آدم شوی اما نشدی ؟؟؟
که نمی گذاشت حرفی بزنم
وگرنه از فیلترینگ و زندان
خبری نبود
عزیزانم !
مهیب ترین حادثه ای بود
که امشب انتظارش را می کشیدم
حالا حالا ها در امان خواهی بود
تو در اعماق ِ منی !
از میان ِ ابروان تو می گذرد
کمتر اخم کن عزیزم
کمک فنر هایم
به گ . . . رفت !
از همان روزی که
نگاهت با نگاهم پیوند خورد
. . .
یارب ، که در گذشته که صاحب عزا خداست ؟
. . .
اطرافت
گرمای هیچ شهریوری را حس نکردم
. . .
به خیالت پرت می کنم
عزیزم
باز هم بی خیالی . . .
دستانت
همیشه در شدت ِ شهریور می مانند
عزیزم
چه زود آبان شدی !
کاش تو هم
جنست
اینقدر خوب بود !
من زندگیم را
روی کوچکترین نگاهت
سرمایه گذاری می کنم ...
وقتی خسته ایم
روی صورت همدیگر
استراحت می کنیم
ما خیلی صمیمی هستیم !
اما نمی دانم
چطور شتابان می دوی
روی اعصاب من ؟؟!
جایی را جز دستانت بلد نیستم
اگر پذیرای منی
جاده را روشن کن
تا زود تر برسم !
...
چرا پکری؟
راستی
من از دیشب چیزی یادم نیست
ببینم
اتفاقی که بین ما نیفتاد ؟
...
در موازات ِ بیراهه ی هوس هایمان
کمی احساس
در گل گیر کرده است
عریانی ات را بپوشان و کمکی کن
...
خیلی بلند
تا از شوق این اصوات
تمام پرده های میانمان
بلرزند...
رد پاهای کهنه ات را خوهی یافت
بر جایی که همه
آرزوی تفکرش را دارند
...
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
...
مراسم بزرگ دف نوازی
به مناسبت میلاد حضرت علی (ع)
توسط بزرگترین گروه دف نوازان خاورمیانه
شنبه - پنجم تیر ماه
ساعت نه و سی دقیقه صبح
کرمان - ماهان - آستانه حرم حضرت شاه نعمت الله ولی

یک فرهنگ هم برای چشمان ِ تو می نوشت
این روز ها که به زوال رفته ام
نمی فهمم چه می گویی
به جانت که جانم است و از جانت جان می گیرد قسم
...
شاهزاده ات با اسب سفید
از افق های دور و بی پروا رسید
چه خرامان می شوی در یادش
مست در تلالو نگاهش می رقصی
شاد ِ شاد
همچو گلبرگ ِ وفا
صادقانه در برش می خندی
لب هایت را گره بر لعل ِ لب هایش می بندی
تو هم آغوش می شوی با صحرا
یاد ِ نسیم
از بلندای نگاهت پیداست
بوی یاس را دوخته ای بر تن ِ خویش
زن ِ خانه
زن ِ زیبا .
حلقه ی یادش را
پینه ی دستان ِ نرمت کرده ای
شاد ِ شاد
از پنجره ی نیم نگاهت پیداست
با سوز ِ تنش جوش ِ سختی خورده ای
خاطره ها می سازی
تو که صاحب سبک انواع ِ خاطره ای
تو که یاری و صفا معنا از وجودت می گیرد
اصالت ؛ رنگ ِ چشمانت
و نجابت ؛ بوی خندیدن ِ توست /.
دستان مردانه اش را یاری کن
رنگ و روی مهربانی باش در حریم ِ خانه اش/.
ای رفیق روز های بی خاطره
دوست ِ ناب و مهربان
من به یادت خواهم ماند
...
به سیما ؛ نو عروس ِ زیبا و مهربان
در حاشیه ی چشمان ِ تو
طاووس ِ پر گشاده ای می بینم
که مدام
رنگ ِ گرم می مالد
بر دامنه ی نگاهت
و سر می رود محبتش
از حرارت ِ زل زدنت ,
می زند بال و پری بر صحرا
مشک فشانش می کند آهو
زیر پر های بلند و با وقار
سایه ای می سازد , سرد تر از قطب شمال ,
ترنم می نوازد اندامش
و صدایی که هزاران کودک
غرق در لالایی ِ آنند
و رقصی که در هر پیچش
صد هزاران ققنوس را آتش می زند در دم ,
و خرامان شدنش در دشت و دمن
به سان ِ خود ِ توست
هر چه باشد , طاووس , مژه ی چشم تو است ,
آرزو ها دارم
رویا ها می سازم
در بلندای طویل مژگانت ,
تو به تعریض سخن می گویی
اما من ;
هنوزم که هنوز
در وصف ِ طاووس ِ دو چشمت مانده ام
...
به ماهور ; حقیقتی زیبا
پیاپی , پر کن پیاله را
مزه را من می سازم
فاصله کم نیست ولی
نمک ِ خنده هایت
از همین دور پیداست
پیاپی , پر کن پیاله را
اما رفیق
نگذار مست کنم
نگذار پاتیل ِ درگاهت شوم
نمی خواهم از یاد برم
طفلی بیش نیستم
در ابهت وجودت
پیاپی , پر کن پیاله را
سی گاری روشن کن
صفایی بده فیلتر را
بنواز آغوش ِ هوای این اتاق
سلطه گر شو
پیاپی , پر کن پیاله را
می و سی گار ؟
نه , این رسم ِ عرفان ِ لا هوتی نیست
پر کن پیاله ای و سرمست و خرامان سماعی چاق کن
بگذار آتش ِ چشمت بسوزاند هر چه تنباکوست که در این بزم غل غل می کند
پیاپی , پر کن پیاله را
بریز تاروت ِ لبخند بر این فرش و بگو فالم
بگو تا کی از نگاه تو سر مستم
پر کن پیاله را
پیاپی بکش جامی
تا دم ِ صبح , یک بیابان راه است
پیاپی , پر کن پیاله را / .
...
استخوان دست هایم را تراش خواهم داد
مترسکی می سازم
می کوبمش بر این دیوار ِ حایل بینمان
تا حیایی بشود و غلاف کنند نوک هایشان را ; شاید
...
لبت خندون
تنت سلامت
روزگارت شاد
و ایام به کامت باشه
سال نو مبارک
بگذار امشب ؛
از آتش ِ لبانت
به آسانی عبور کنم
...
بگذار دستانم را
کمی در نگاه ِ لیمویی ات بخوابانم
شاید رابطه ی میانمان
کمی ترد تر شود
...
ابر بیدارم!
من به بارانی که میآید بدهکارم
...