در حاشیه ی چشمان ِ تو

طاووس ِ پر گشاده ای می بینم

که مدام

رنگ  ِ گرم می مالد

بر دامنه ی نگاهت

و سر می رود محبتش

از حرارت ِ زل زدنت ,

می زند بال و پری بر صحرا

مشک فشانش می کند آهو

زیر پر های بلند و با وقار

سایه ای می سازد , سرد تر از قطب شمال ,

 ترنم می نوازد اندامش

و صدایی که هزاران کودک

غرق در لالایی ِ آنند

و رقصی که در هر پیچش

صد هزاران ققنوس را آتش می زند در دم ,

و خرامان شدنش در دشت و دمن

به سان ِ خود ِ توست

هر چه باشد ,  طاووس ,  مژه ی چشم تو است  ,

آرزو ها دارم

رویا ها می سازم

در بلندای طویل مژگانت ,

تو به تعریض سخن می گویی

اما  من ;

هنوزم که هنوز

در وصف ِ طاووس ِ دو چشمت مانده ام

...


به ماهور  ; حقیقتی زیبا