امشب دفتر زندگی ام را ورق زدم

هر صفحه ی آن بازی چوگانی بود.

من گوی بازی هایم بودم

هر چه به آخر می رسید,

بازی سخت تر می شد .

حریف نبود؛

من تنها می باختم .

حریف من با لباسی عارفانه

درویش مسلک

با چشمان من سماع می کرد

روی دانه های انار

گوی های میدان من.

به او خیره می شوم

سایه ی صداقت بر چشمانش کشیده ,

بر لبانش

لباس زیبای انار نقش بسته

به سرخی درون آن .

و من هراسان

بازی رو به اتمام است .

یلداترین شبان دیرگذر را  صبحی است .

سماع تمام می شود

مرشد به میدان می آید

با من سماع می کند

روی گوی های میدان

دانه های انار ...

 

 

از پنجره های دروغ گوی ِ اتاقم به بیرون نگاه می کنم

یک پدر جوان و کودک ِ به راه افتاده اش را

دست در دست هم میبینم

می شنوم ؛

آنها چرت و پرت های کودکی را فره فره می کنند،

کودک لبهایش را می خنداند .

پدرش انگشتانش را پاستیل می کند،
کودک پاستیل می خورد .

و بعد از این ؛

نگاه پسرانه ی ِ پدر ِ جوان

بهانه می گیرد
بهانه ی ِهرز پریدن.

از قفس، خسته شده

رهایی می طلبد،

و پدر ِ جوان نگاه هایش را می چراند

و از ، چرا ،  باز می گردد ،

با نگاهی که باز هم بهانه می گیرد

 امّا

دستان کودک را دیگر در دستان خود حس نمی کند

پاستیل ها هم شیرینی ِ شان تمام شده،

آری

کودک را در سبزه زار های چرا

به گرگ ها سپرده ...