امشب دفتر زندگی ام را ورق زدم

هر صفحه ی آن بازی چوگانی بود.

من گوی بازی هایم بودم

هر چه به آخر می رسید,

بازی سخت تر می شد .

حریف نبود؛

من تنها می باختم .

حریف من با لباسی عارفانه

درویش مسلک

با چشمان من سماع می کرد

روی دانه های انار

گوی های میدان من.

به او خیره می شوم

سایه ی صداقت بر چشمانش کشیده ,

بر لبانش

لباس زیبای انار نقش بسته

به سرخی درون آن .

و من هراسان

بازی رو به اتمام است .

یلداترین شبان دیرگذر را  صبحی است .

سماع تمام می شود

مرشد به میدان می آید

با من سماع می کند

روی گوی های میدان

دانه های انار ...