از پنجره های دروغ گوی ِ اتاقم به بیرون نگاه می کنم
یک پدر جوان و کودک ِ به راه افتاده اش را
دست در دست هم میبینم
می شنوم ؛
آنها چرت و پرت های کودکی را فره فره می کنند،
کودک لبهایش را می خنداند .
پدرش انگشتانش را پاستیل می کند،
کودک پاستیل می خورد .
و بعد از این ؛
نگاه پسرانه ی ِ پدر ِ جوان
بهانه می گیرد
بهانه ی ِهرز پریدن.
از قفس، خسته شده
رهایی می طلبد،
و پدر ِ جوان نگاه هایش را می چراند
و از ، چرا ، باز می گردد ،
با نگاهی که باز هم بهانه می گیرد
امّا
دستان کودک را دیگر در دستان خود حس نمی کند
پاستیل ها هم شیرینی ِ شان تمام شده،
آری
کودک را در سبزه زار های چرا
به گرگ ها سپرده ...
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط کینگ
|