4...14/9/1429

  • کاسه ی پر شده ی صبرم را به تو می دهم؛

شاید دست تو که باشد،

دیگر سر نرود.

 می دانم شعله ی خشمت را سالهاست که خاموش کردی

و با قاشق مهربانیت زندگی را هم می زنی...

4/9/1429

  •  تمامی ِ گل هایی که برای استقبالش برده بودم

    از آن همه  زیبایی ِ وجود شرمنده شدند ...

     

3/9/1429

  • برای آمدنت آنقدر بی قرارم که

اگر تمام دو و چهار های دنیا را رو نویسی کنم 

 باز هم خسته نمی شوم

کی ساعت پنج می رسد

که ورودت را شش و هشت ترین نت ها   بنوازم ؟

...

2/9/1429

  • فقط کافیست دستت را دراز کنی...

1/9/1429

  • باید حواسم را جمع و جور کنم‌‌

نکند که نگاهت هوس هایم را برباید

و حواسم نباشد...

 

 

چه بود؟

رشته ی کلام را می گویم

که در حجم عسل چشمانت گم شد...