کادو

با نام رضا(ع) به سینه ها گل بزنید

وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هرزمان گرفتار شدید

بر دامن ما دست توسل بزنید

 ...

اینم از کادوی تولد!

بیف ِ عزیز تولدت مبارک.

 

یا علی

 

...و من متولد شدم

 

 

باز هم چشمانم به سرقت رفت

و باز هم طبق روال به حرم سرای ِ تو آمدم

مثل ناصرالدین شاه

از اندرونی ِ حریمت گذر کردم

درباریانت دیده اند نگاهم را لباس ِ شب پوشاندی

آزینش بسته ای

درباریانت دیده اند با نگاهم رقصیده ای

اما

مطربان را که رخصت داده ای

گزافه گویی را کنار می گذارم

نیامدم که نگاهم را باز ستانم

آمدم تا بپرسم

 این بار نگاهم را با ضرب ساز ِ که رقصاندی؟

و به یادت آورم

نکند نگاه پاکم را به چشمان هیز و ناپاکش بفروشی

 

بارها و بارها شنیده و خوانده بودم

از مردی که مرد نیست و مردانگی می فروشد

و بارها

از زنی که زنانگی می کند و زن نیست

 و خود فروشی می کند.

صدای داد و فریاد می شنوم

پرده را کنار می زنم

این بار

آن دو دست در دست هم

کاردستی خود را

به حراج گذاشته اند

...

 

بارها به اشتباه نگاهم را گم کرده ام

حواسم را جا گذاشته ام

اندیشه ام را اجاره داده ام

و هزاران بار به دروغ لب به توصیف تو باز کرده ام

حال از تو طلب کارم

نه تنها من

همه ی من ها از تو طلب کارند

من نیز هم

و این الفبای من بود برای بازی دادن چشم های نا پاک تو...

در شهر ما کسی نمی خندد

این جا همه خندیدن را از یاد برده اند

معلم ها الفبای نخندیدن را خوب می آموزند

بازار کار فراوان است

در زمان خوشان خوب خندیده اند

آنقدر بلند که غم را برای ما بیدار کرده اند

حال کسی نیست به بستر خنده رود

نه چندان طولانی

یک تلنگر برای بیدار شدنش کافیست...

این بار به تعارف نوبتم را به نفر بعد نمی دهم

بار ها از سر تعارف این کار را کرده ام

اما این بار نه

از نردبان بالا می روم

و  فریاد هایی بی صدا

که می گویند:

برو بالا برو بالا...

وگر نه لاشه ات میان لانه ی دیو است

برو بالا

برو بالا

پیچک ها سلامت می کنند

شاخ و برگ یاس در روبه رویت زانو زده اند

برگ ها سنگفرشی زیبا زیر پایت نهاده اند

اوستا آن گونه نوشته :

 آب می شویم ...

من هم آب می شوم

تا شاید کودکیم را بخشکانم

زمانی که با خاک گلویم سوتکی ساخته بودم

سوتک که هیچ

سرنا ساخته بودم

 رو در روی یاسها و پیچکها بر گلویم با گلویم می دمیدم

و برگها می رقصیدند

من نیز هم