تبليغاتX
بیف استراگانف
بیف استراگانف

 

 

 حرف های عاشقانه ای به گوشم می رسید

 پنجره های اتاقم را ورق زدم

در یکی از صفحات

صحنه ای به حراج گذاشته شده بود

و من این صحنه را خریدم

به قیمت نگاهم

دختری در خیس عاشقانه های یک پسر

 

و چه خوب بازاری دارند اوستا های  سقط کننده  . . .

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387   توسط king 



 

پس از چند روز می نویسم

پس از چندین روز می نویسم

 

می نویسم از تمام و کمال

از مهمان نوازی و مهمان آزاری

از جای خالی رفتن و از خلاص شدن...

 

مردمان این شهر

 به چشم هایشان سایه ی صداقت کشیده اند

سرخاب پاکی به صو رت دارند

تن پوششان بوی مهربانی پخش می کند

و نگاهشان تو را به کریم زیستن عودت می دهد

 

بادی که نخل ها را می رقصاند

با خود

بوی نیاکان را می آورد

صبح هایی که هنوز رب النوع در راه است

در  ِ خانه هایشان را با آبی زلال می شویند

شاید مهمانی غریبه برسد  

که مبادا گردی بر روی رخسار مهمان بنشیند...

 

چه خوش است کریم زیستن ...

 در دیار کریمان کرمانیان...

 

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387   توسط king 



 

دعاهایت را بخوان کوچولو

فراموش نکن پسرم

که همه را دعا کنی

لحاف را می کشم تا زیر گردنت

گرم و نرم

به دور از گناه

تا باز آید مرد شنی...

 

نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386   توسط king 



 

خاک را بکوب

بجنبان درخت را

سینه ی آسمان را بشکاف

جدا کن پهنه ی دریا را

برهنه شو از لبخند

از دست بده خونسردیت را

خون ِ روز را بریز

بشکن قانون را

زیستن برای بردن  داشتن ِ شهامت ِ باختن

خاک را بخور

بجو ناخن را

آنگاه وادارم کن که دلتنگت شوم ...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386   توسط king 



 

یخ زده

پای رفتن ندارم

فریاد زدن

توان شنیدم نامم را ندارم

در آتش تمنای زیستن می سوزم

می گویم با صدای بلند

گرفتارم زیر یخ

مرا رهایی نیست از این حال و هوای یخی ام

جریان چیست؟اسیر سرنوشتم

محکم کلاف پیچ شده ام

نمی توانم بجنبم

نمی توانم خود را آزاد کنم

سخت فرو رفته است در من

چنگال دست تقدیر ...

 

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386   توسط king 



 

امشب دفتر زندگی ام را ورق زدم

هر صفحه ی آن بازی چوگانی بود.

من گوی بازی هایم بودم

هر چه به آخر می رسید,

بازی سخت تر می شد .

حریف نبود؛

من تنها می باختم .

حریف من با لباسی عارفانه

درویش مسلک

با چشمان من سماع می کرد

روی دانه های انار

گوی های میدان من.

به او خیره می شوم

سایه ی صداقت بر چشمانش کشیده ,

بر لبانش

لباس زیبای انار نقش بسته

به سرخی درون آن .

و من هراسان

بازی رو به اتمام است .

یلداترین شبان دیرگذر را  صبحی است .

سماع تمام می شود

مرشد به میدان می آید

با من سماع می کند

روی گوی های میدان

دانه های انار ...

 

نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386   توسط king 



 

از پنجره های دروغ گوی ِ اتاقم به بیرون نگاه می کنم

یک پدر جوان و کودک ِ به راه افتاده اش را

دست در دست هم میبینم

می شنوم ؛

آنها چرت و پرت های کودکی را فره فره می کنند،

کودک لبهایش را می خنداند .

پدرش انگشتانش را پاستیل می کند،
کودک پاستیل می خورد .

و بعد از این ؛

نگاه پسرانه ی ِ پدر ِ جوان

بهانه می گیرد
بهانه ی ِهرز پریدن.

از قفس، خسته شده

رهایی می طلبد،

و پدر ِ جوان نگاه هایش را می چراند

و از ، چرا ،  باز می گردد ،

با نگاهی که باز هم بهانه می گیرد

 امّا

دستان کودک را دیگر در دستان خود حس نمی کند

پاستیل ها هم شیرینی ِ شان تمام شده،

آری

کودک را در سبزه زار های چرا

به گرگ ها سپرده ...

 

نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386   توسط king 



کادو

با نام رضا(ع) به سینه ها گل بزنید

وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هرزمان گرفتار شدید

بر دامن ما دست توسل بزنید

 ...

اینم از کادوی تولد!

بیف ِ عزیز تولدت مبارک.

 

یا علی

 

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386   توسط ح 


...و من متولد شدم

 

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386   توسط king 



 

باز هم چشمانم به سرقت رفت

و باز هم طبق روال به حرم سرای ِ تو آمدم

مثل ناصرالدین شاه

از اندرونی ِ حریمت گذر کردم

درباریانت دیده اند نگاهم را لباس ِ شب پوشاندی

آزینش بسته ای

درباریانت دیده اند با نگاهم رقصیده ای

اما

مطربان را که رخصت داده ای

گزافه گویی را کنار می گذارم

نیامدم که نگاهم را باز ستانم

آمدم تا بپرسم

 این بار نگاهم را با ضرب ساز ِ که رقصاندی؟

و به یادت آورم

نکند نگاه پاکم را به چشمان هیز و ناپاکش بفروشی

 

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386   توسط king