حرف های عاشقانه ای به گوشم می رسید
پنجره های اتاقم را ورق زدم
در یکی از صفحات
صحنه ای به حراج گذاشته شده بود
و من این صحنه را خریدم
به قیمت نگاهم
دختری در خیس عاشقانه های یک پسر
و چه خوب بازاری دارند اوستا های سقط کننده . . .
|
پس از چند روز می نویسم
پس از چندین روز می نویسم
می نویسم از تمام و کمال
از مهمان نوازی و مهمان آزاری
از جای خالی رفتن و از خلاص شدن...
مردمان این شهر
به چشم هایشان سایه ی صداقت کشیده اند
سرخاب پاکی به صو رت دارند
تن پوششان بوی مهربانی پخش می کند
و نگاهشان تو را به کریم زیستن عودت می دهد
بادی که نخل ها را می رقصاند
با خود
بوی نیاکان را می آورد
صبح هایی که هنوز رب النوع در راه است
در ِ خانه هایشان را با آبی زلال می شویند
شاید مهمانی غریبه برسد
که مبادا گردی بر روی رخسار مهمان بنشیند...
چه خوش است کریم زیستن ...
در دیار کریمان کرمانیان...
|
دعاهایت را بخوان کوچولو
فراموش نکن پسرم
که همه را دعا کنی
لحاف را می کشم تا زیر گردنت
گرم و نرم
به دور از گناه
تا باز آید مرد شنی...
|
خاک را بکوب
بجنبان درخت را
سینه ی آسمان را بشکاف
جدا کن پهنه ی دریا را
برهنه شو از لبخند
از دست بده خونسردیت را
خون ِ روز را بریز
بشکن قانون را
زیستن برای بردن داشتن ِ شهامت ِ باختن
خاک را بخور
بجو ناخن را
آنگاه وادارم کن که دلتنگت شوم ...
|
یخ زده
پای رفتن ندارم
فریاد زدن
توان شنیدم نامم را ندارم
در آتش تمنای زیستن می سوزم
می گویم با صدای بلند
گرفتارم زیر یخ
مرا رهایی نیست از این حال و هوای یخی ام
جریان چیست؟اسیر سرنوشتم
محکم کلاف پیچ شده ام
نمی توانم بجنبم
نمی توانم خود را آزاد کنم
سخت فرو رفته است در من
چنگال دست تقدیر ...
|
امشب دفتر زندگی ام را ورق زدم
هر صفحه ی آن بازی چوگانی بود.
من گوی بازی هایم بودم
هر چه به آخر می رسید,
بازی سخت تر می شد .
حریف نبود؛
من تنها می باختم .
حریف من با لباسی عارفانه
درویش مسلک
با چشمان من سماع می کرد
روی دانه های انار
گوی های میدان من.
به او خیره می شوم
سایه ی صداقت بر چشمانش کشیده ,
بر لبانش
لباس زیبای انار نقش بسته
به سرخی درون آن .
و من هراسان
بازی رو به اتمام است .
یلداترین شبان دیرگذر را صبحی است .
سماع تمام می شود
مرشد به میدان می آید
با من سماع می کند
روی گوی های میدان
دانه های انار ...
|
از پنجره های دروغ گوی ِ اتاقم به بیرون نگاه می کنم
یک پدر جوان و کودک ِ به راه افتاده اش را
دست در دست هم میبینم
می شنوم ؛
آنها چرت و پرت های کودکی را فره فره می کنند،
کودک لبهایش را می خنداند .
پدرش انگشتانش را پاستیل می کند،
کودک پاستیل می خورد .
و بعد از این ؛
نگاه پسرانه ی ِ پدر ِ جوان
بهانه می گیرد
بهانه ی ِهرز پریدن.
از قفس، خسته شده
رهایی می طلبد،
و پدر ِ جوان نگاه هایش را می چراند
و از ، چرا ، باز می گردد ،
با نگاهی که باز هم بهانه می گیرد
امّا
دستان کودک را دیگر در دستان خود حس نمی کند
پاستیل ها هم شیرینی ِ شان تمام شده،
آری
کودک را در سبزه زار های چرا
به گرگ ها سپرده ...
|
با نام رضا(ع) به سینه ها گل بزنید
وز اشک به بارگاه او پل بزنید
فرمود که هرزمان گرفتار شدید
بر دامن ما دست توسل بزنید
اینم از کادوی تولد!
بیف ِ عزیز تولدت مبارک.
یا علی
|
باز هم چشمانم به سرقت رفت
و باز هم طبق روال به حرم سرای ِ تو آمدم
مثل ناصرالدین شاه
از اندرونی ِ حریمت گذر کردم
درباریانت دیده اند نگاهم را لباس ِ شب پوشاندی
آزینش بسته ای
درباریانت دیده اند با نگاهم رقصیده ای
اما
مطربان را که رخصت داده ای
گزافه گویی را کنار می گذارم
نیامدم که نگاهم را باز ستانم
آمدم تا بپرسم
این بار نگاهم را با ضرب ساز ِ که رقصاندی؟
و به یادت آورم
نکند نگاه پاکم را به چشمان هیز و ناپاکش بفروشی
|